Saturday, January 27, 2007

ایمان به خدا -1


.خداوند نادیدنیست
.از آنچه نمی توانست ببیند هراس داشت
.نمیدانست این جهان چگونه بوجود آمده است
.نمیدانست علت خلق گشتن این همه حیوان را، این همه انسان و نباتات را
.به آنچه با چشم دیده نمیشد اعتماد و ایمانی نداشت
.خدا را ساختهُ ذهن انسان میدانست و انسان او را به هراس میانداخت
،از هنگامیکه قادر به تفکر گشته بود پی به این برده بود که انسان دروغ میگوید
،بیرحم است، هم حیوان را میکشد و هم همنوع خود را
،ویرانگری از خصائل اصلی اوست، مهربانیش مصنوعیست
،برای رسیدن به جاه و مقام از هیچگونه جنایتی رویگردان نیست
برای رسیدن به پول و ارضای هوسهای نفسانیش
.فرزند، زن و مادر خویش را هم میفروشد و حتی خود گاهی آنها را میکشد
.به خدا ایمان نداشت چون قادر به دیدنش نبود
.به انسان بی اعتماد بود زیرا لطف کسی شامل حالش نشده بود
.از علم رویگردان و اختراعات را برای نابودی جانداران و جهان میپنداشت
.در دوران بیماری اما، از همین انسانها که ازشان ترس میداشت کمک تقاضا میکرد
.گرسنه که میشد دست تکدی سوی هر بی سرو پایی دراز میکرد
،برای پرداخت کرایه خانه و امورات دیگر که به پول احتیاجش میشد
.آه از نهادش برمیخواست
،فکر پرداختن اقساط ماشین، پول بنزین، پرداخت مالیتهای گوناگون
،خرج خوراک و پوشاک، خرج تحصیل فرزندان
.نمیدانست از کدام راه حلال پرداخت باید بشوند
.به خدا ایمان نداشت و تصور میکرد یکی از پاکترین انسانهاست
.آنقدر قطره قطره ریا و تزویر در هم آمیختند که تمام نقاشیهایش دریایی از پلیدی گشتند
،وقت برایش تنگ شد
،بازشناسی خویش فراموشش گشت و شد درست یکی مانند من
.شاید هم کسی مثل شما

Monday, January 22, 2007

زمان، من و دیوانگی


.با یاد و سلام به حسن با امید آنکه هرچه زودتر دلش دوباره شاد گردد
،زمان وسعتی دارد به درازای یک و هفتاد سانتیمتر
.و پهنائی که هنوز به سی سال نرسیده مرا مشغول سماق مکیدن گرداند
،و با این کارش مرا ناچار ساخت در روز تولد به خودم هر ساله به جای تبریک و سلام
.فحشهائی از نوع خارمادریش را بدهم
،زمان مانند من نه پدر دارد و نه مادر
.تو گمان کن که از زیر بوته های علف بوجود آمده است
:فرق من و زمان در خیلی از چیزها هست
،مثلاً؛ زمان میتواند از سوراخ یک سوزن بگذرد
.اما جلوی من را برای عبور از دروازه های به چه بزرگی هم میگیرند
،زمان قادر است پیش هرکس که خواست بماند یا بخوابد
.و کارهای دیگر که رویم نمیشود بگویمشان نیز بکند
اما من هیچ کجا جایم نیست، همخوابه والّا چه عرض کنم، خواب هم ندارم؛
.زمان میگوید از بی خوراکی توست که خواب به ازدواج با تو تن نمیدهد
.من اما معتقدم زمان خود در این قضیه دست دارد و زیاد هم بی تقصیر نیست
:برای آنگه نگوئی بی مدرک متهمش میسازم ماجرائی میگویم
،همین دیروز که گرسنگی در جانم افتاده بود و شکمم مرتب قاروقور میکرد
،پاشدم رفتم نان بخرم و بخورم تا شاید به قول زمان سیر که شدم خوابم ببرد
.!دیدم مغازه ها همه تعطیل هستند
خوب تو بگو این چه زمانیست که نه میداند چه وقت مغازه باز است کِی بسته!؟
.نخیر دوست عزیز؛ زمان چندان هم بی تقصیر نیست
:فرق دیگرم با زمان اینست که همه بیکدیگر سفارش میکنند
.زمان را از دست نده که پشیمان خواهی گشت
،اما تا حال دست که حرفش را نزنم سنگینترم
.انگشت کوچک دستم را هم هیچکس نگرفت
،حوصله ات را سر نبرم دوست عزیز
،فرقهائی هست بین من و زمان که اگر همه را شرح دهم وقت ذیقیمتتان را خواهم گرفت
.و مرا به عنوان دزدیِ وقت زندانیم خواهند کرد و زمان را از من جدا خواهند ساخت
،پس بهتر آنست که دگر هیچ نگویم
.شاید که زمان خودش روزی چاره ای برای دیوانگیم پیدا بکند

Saturday, January 20, 2007

بوی تند پیاز

.در حال پوست کندن پیاز مدام از چشمانش اشگ سرازیر میگشت
.فضای کوچک آشپزخانه از بوی تیز و سوزان پیاز مملو بود
فلفل ریز ولی تیز در عمرش زیاد خورده بود
.اما پیاز به این تیزی و تندی تا حال پوست نکنده بود
در حالیکه چشمان اشگ آلودش را با پشت دست پاک میکرد به یاد کودکیش افتاد
.که در آشپزخانه در کنار مادر میایستاد و به آشپزی کردن او مینگریست
!مادرش در حال پوست کندن سیب زمینی و خورد کردن سبزی هم اشگ میریخت
:هربار که او از مادرش دلیل گریه کردنش را میپرسید جواب میشنفت
".گریه نمیکنم عزیزم، پیاز ها تندند! چشم آدمو میسوزونن"
:به یاد آورد کسی به او گفته بود
،هر لایه از پیاز داستان دوره ای از زندگی تو را شرح میدهد"
".و با نزدیک شدن به مغز آن میتوانی بهتر به اسرار زندگیت آگاه گردی
.همیشه از مرگ میترسید
.در شش سالگی بود که پدر خبر مرگ برادرش را آهسته به مادر خبر داد
او که روی پله های راهرو نشسته و در حال بازی با هسته تمر هندی بود
.این خبر را شنیده و به گریه افتاده بود
.هنوز معنی مرگ را نمیدانست
.برادر پدرش را هم تا حال ندیده بود
،تنها چیزیکه از او میدانست این بود که در شهری دورافتاده
که مردمانش به زبان عربی صحبت میکنند زندگی و کار میکند
.و میخواهد با جمع کردن پول خانه ای بخرد تا با دختری که دوست میدارد ازدواج کند
هربار که از عمویش صحبت به میان میآمد، او مردی بزرگ قامت و خوش روی را
،که موهای خرمائی رنگی داشت در ذهنش مجسم میکرد
،و در رویا خود را با او میدید که دستانش را گرفته و با خود به گردش میبرد
.و برایش بستنی و اسباب بازیهائی را که پدرش پول خریدن آنها را نداشت میخرد
.لایه بعدی پیاز رنگ قرمزش پُر رنگتر از لایه قبلی و تندیش شدیدتر بود
نمیدانست که اشگ چشمانش به خاطر تیزی پیاز میباشد
و یا خاطرهُ یادآوری شنیدن خبر مرگ عمویش او را به گریه انداخته است؟
،خارج شدن اشگ از چشم میتواند دلایل مختلف داشته باشد"
".میتوان از خوشحالی هم اشگ ریخت
.چاقو زخمی عمیق به انگشتش میزند
.از جای زخم خون جاری میشود و او بی اختیار خنده اش میگیرد
:به یاد نمیآورد کحا خوانده بود
وقتیکه خنده و گریه توامان بر تو مستولی میشوند"
".باید آگاه باشی که به جنون مبتلا گشته ای
ترس در تمام جانش میدود و او ناگهان پیاز را
انگار که عقربی در دست دارد که آمادهُ نیش زدنش میباشد
.به داخل دستشوئی پرتاب میکند
،سراسیمه از آشپزخانه خارج شده
.با عجله خود را به اطاقی که تنها پنجره اش را با پارچهُ ضخیمی پوشانده بود میرساند
آلبوم عکسهایش را که تنها عکسی از کودکی او
و در صفحه دیگرش عکسی از پدر و مادرش در آن جای داشتند را از کمد برداشته
.و مجدداً به آشپزخانه بازمیگردد
خون جاری از انگشتش چکه چکه
بر روی صفحه ای که عکس پدر و مادرش را درکنار هم جای داده بود میریزد
.و صورت زرد هر دو را سرخ میسازد
صفحه را آرام در حالیکه به چشمان غمگین مادر در عکس مینگریست
،از آلبوم میکند و به سوزاندن آن میپردازد
.عکس پدر در شعلهُ آتش به روی او لبخند میزند
صفحهُ دوم آلبوم را که عکسی از کودکیش در آن جای داشت از آلبوم جدا میکند
.و روی شعلهُ زرد و آبی چراغ گاز نگاه میدارد و به سوختن آن خیره میشود
نقش لبخندی دردناک بر روی صورتش
.با شعلهُ آتش که موهای سر ش را در حال سوزاندن بود به رقص میآید
،وقتی مأموران آتش نشانی جسد سوخته اش را از خانه خارج میکردند
.همسایگانش با تعجب پیازی را در یک دست و چاقوئی در دست دیگرش میبینند

Monday, January 15, 2007

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس


.خدا هیچ گبر و مسلمان و ارمنی و دیگر پیروان مردان خدا رو محتاج دکتر نکنه
امروز دیگه دل غرق در خونمو زدم به دریا
،و از سه پزشکی که دوستی آدرسشان را برایم فرستاده بود
یکی را که از قضای روزگار ایرانی هم است انتخاب کرده
.و ساعت نُه به مطبش برای گرفتن وقت تلفن کردم
.بعد از سلام و صبح به خیر گفتن به خانم سکرتر، درخواست قرار دیداری با آقای دکترکردم
،پس از چند لحظه ای که به سکوت گذشت
.خانم سکرتر با صدای خواب آلود و مهربانش وقتی برای ده روز بعد به من داد
!،با گفتن اینکه دارم از درد میمیرم و میترسم تا اون موقع جسدم هم بپوسه
رضایت داد که فوری پاشم و به مطب بیام
!.با این شرط که وقت کافی برای در انتظار ماندن هم همراه خود بیارم
،میخواستم بگم وقت زیاد ندارم که با خودم بیارم
،اما ترسیدم فکر کنه از خساست میخوام حاجی جبار بازی در بیارم و به دکتر ندا بده
.اونم یه جورائی تلافیشو هنگام معاینه سرم دربیاره
.تخصص دکتر هم در بیماریهای کلیه و مثانه و پروستات!! هستش
.بنابراین تند گفتم به روی چشم من حتماً سه/چهار مَن وقت با خودم میارم
،با خوشحالی از این موفقیت شورت و جوراب ترو تمیزی به پا کرده
"کتاب "آونگ خاطره های ما
.نوشته آقای معروفی رو هم برای خوندن در اتوبوس برداشتم و عازم مطب شدم
.نیمساعتی طول کشید تا رسیدم به مقصد
.ماشاءالله مطب شلوغ بود و این نشانه از این داشت که دکتر حاذقی به تورم افتاده است
به خانم سکرتر سلامی کردم و کارت بیمه را روی پیشخوان گذاشتم
.و گفتم من بودم که ساعت نُه به شما تلفن کردم
!بدون اینکه به من و به کارتم نگاه بکنه گفت: _ده یورو
،با شنیدن ده یورو من ناگهان پرتاب شدم به ایران و بیمارستانهای آنجا
،که اول از بیمار درخواست پول میکنن و اگه بیماری پول همراه نداشته باشه
.با اردنگی سرایدار از بیمارستان اخراج میشود و آهی کشیدم
،دست بردم اول تو جیب شلوارم بعد تو جیب کتم
:بعد از پیدا کردن یک اسکناس پنج یوروئی و گذاشتن رو پیشخون پرسیدم
"خانم نمیشه بقیشو بعداً براتون بیارم؟"
،با بیحوصله گی گفت: "نه، تو جیباتونو خوب نگاه کنید شاید بقیه اش را هم پیدا کردید
!"لطفاً کمی هم سریعتر که مانع کسب ما نشید
،پول خوردهایم رو که شمردم از شش یورو هم بیشتر بود
.پنج یورو پول خورد رو با شرمنده گی کنار اسکناس گذاشتم
در اطاق انتظار به نوبت نشسته
.و مشغول خوندن ادامهُ نمایشنامه "آونگ خاطره های ما" شدم
.من این نمایشنامه رو بیشتر از ده بار خوندم و مطمئنم که ده ها بار دیگر هم خواهم خواند
پس از لحظه ای خانم سکرتر صدام کرد
.و لیوان پلاستیکی ای را برای آزمایش ادار بدستم داد
.باز هم آه از نهادم برخواست، چون من قبل از خروج از خانه مفصلاً ادرار کرده بودم
!توی راهرو کمی به زمستان و سرما و اقیانوس فکر کردم تا شاید کمک حالم بشه
لیوان آزمایش دویست و پنجاه گرم حجم داشت و من نمیدونستم باید پُرش کنم و یا نه؟
نزد خانم سکرتر برگشته با خجالت پرسیدم میبخشید خانم باید حتماً این لیوان رو پُرش کنم؟
!خانم سکرتر با خنده اما اینبار با زبان فارسی گفت:"شما هم که همش چونه میزنید
".نه لازم نیست پُرش کنید یک چهارمش هم کافیه
.از این خبر انگار پر در آورده باشم با خوشحالی به دستشوئی رفتم
:در جین انجام وظیفه با کمال تعجب متوجه شدم
،ای دل غافل لیوان پُر شده که هیچ دو لیوان دیگه هم هنوز برای اتمام کارم لازمه
پس باعجله لیوان رو در جای مخصوصش قرار داده
.و به ادرار کردنم داخل توالت ادامه میدم
،بعد از خاتمه کار میخواستم نیمی از ادرار لیوان رو خالی کنم
.ولی از این کار منصرف شدم تا خانم سکرتر فکر نکنه که وافعاً آدم خسیسی هستم
،مدت ماندن مراجعین نزد دکتر بیشتر از چند دقیقه طول نمیکشید
.با این وجود یکساعت و نیمی در انتظار نشستم که آقای دکتر صدام کرد
:وارد اطاقش شدم و بعد از دست دادن و تعارف به نشستن پرسید
"چه کاری از دست من برای کمک به شما ساخته است؟"
،توضیح دادم که قبلاً پیش دکتری بوده ام و بیماریم برنشیت تشخیص داده شده است
:و آنتی بیوتیک هم مصرف کرده ام. در حالیکه مشغول یادداشت توضیحاتم بود گفت
".دراز بکشید روی تخت و لباستونو تا سینه بزنید بالا
.هر جا از شکممو فشار میداد دردی حس نمیکردم
با دستگاه اولترا شال جگر، مثانه و کلیه هایم را معاینه کرد
و گفت:"ماشاءالله همه چی روبراهه
".نه سنگ مثانه دارید و نه جگرتون معیوبه و کلیه راست و چپتون هم اوضاش روبراهه
.و رفت رو صندلیش نشست و مشغول یادداشت شد
پرسیدم آقای دکتر پس چه چیز من ناسالمه که باعث عرق کردن در خواب
و درد کمر و استخوانهای بدنم شده؟
لازم نمیبینید به خاطر بیماری پروستات هم از من معاینه ای بکنید؟
،که با عجله گفت: "کمرتونو گرم نگه دارید
،این دردها دردهای عضلانیه که ادامهُ بیماری برنشیت باعث آن شده
،!کمرتونو حتماً گرم نگه دارید بزودی خوب خواهید شد
،!براتون داروئی هم نمینویسم چون به معده تون آسیب میرسونه
در ضمن از هنگامیکه یکی از بیمارانم را که خاطر معاینه پرستاتش
:این شعر را برایم خواند
،<انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت>
!"دیگر نه با انگشت بلکه با دستگاه معاینه میکنم ولی شما به این معاینه احتیاجی ندارید
!.و با دست دادن ازم خداحافظی و بیمار دیگری را صدا کرد
.چون دیگه به اندازه کافی پول برای اتوبوس نداشتم ناچاراً پیاده به سوی خونه حرکت کردم
از اینکه برای 250 گرم ادرار ده یورو باید پرداخت
.داشت کم کم رو سرم دو تا شاخ سبز میشد

Wednesday, January 10, 2007

سیگار و قرص آرامبخش


.صدای ونگ ونگ بچه اعصاب داغونمو خردتر میکنه
.بالشت رو از زیر سرم با حرص میکشم و سرمو زیرش پنهان میکنم
.با هر دو دست روی بالشت فشار میارم تا صدای کمتری تو گوشهام نفوذ کنن
،بی فایده بودن این کار بیشتر عصبانیم میکنه
از همون زیر داد میزنم: _چرا کسی نمیاد ببینه این بچه چه مرگشه آخه!؟
.از دیروز که شنیدم قیمت قبر گرون شده.اعصابم درست و حسابی بهم ریخته
.قرصهای آرامبخشم هم دو روزی است که ته کشیده و پولی هم برای خرید سیگار ندارم
،تمام جیبهای کت و شلوارمو ده دفعه هم بیشتر جستجو کردم
،به جز چند تکه کاغذ مچاله شده کثیف و بی مصرف
.و کشف سوراخ جدیدی در جیب بغل کتم و جیب چپ شلوارم چیزی عایدم نشد
!از اولش هم میدونستم که قرار نیست چیزی عایدم بشه
ولی همیشه در این مواقع مثل آدمهای دیوانه ای که هر هفته لاتاری بازی میکنن
!تا شاید یکبار شانس به آنها رو کنه و برنده بشن عمل میکنم و جیبامو میگردم
،خدا نور به قبر پدرم ببارونه
.اون فلک زده هم همیشه از بدشانس بودنش مینالید و فغانش گوش فلک رو کر میکرد
،نور بباره به قبرت پدر که اسم بی مثمائی برام انتخاب کردی
.و با این کارت مایهُ دست انداخته شدنم بین رفیق و نارفیقانم ساختی
آخه شانس الله هم اسم بود که تو روی من گذاشتی؟
فکر کردی با این کارت شاید من برات شانس بیارم؟
.آخه مرد ساده اگه من شانس داشتم که به این دنیا پا نمیذاشتم
اگه یکبار هم که شده به حرف زنت گوش میکردی چی میشد؟
!مگه تو دست و پات نیفتاد که اسم این بچه رو شانس الله نذار شگون نداره
.و مثل اون یکی ششماهش نشده عزرائیل جونشو میگیره
!هنوزم به اون برادر خدابیامرزم که حتی عکسشو هم ندیدم حسودیم میشه
.چه ماهرانه و زود دست روزگارو خوند و تو ششماهگی قال قضیه رو فوری کند و رفت
مثلاً اگه اسممو میذاشتی بدبخت الله یا رضا بدبخت از خدائی خدا چیزی کم میشد؟
نور به قبرت بباره که تو هم مثل من بدبخت به دنیا اومدی
.و مثل بقیهُ بدبختهای دنیا هم از دنیا رفتی
،آسمون داشت به حالم اشگ میریخت اونم چه اشگ ریختنی
تو این دوساعتی که از آمدن بارون بیشتر نمیگذره
سقف اطاق دو تا از همسایه هارو رو سرشون خراب کرده
.و از این زندگی خراب راحتشون میکنه
اینم از شانس ما! آسمون به حال و بدبختی من زار میزنه
.همسایه هام سودشو میبرن
.نور به قبرت بباره پدر که هرچه میبینم از صدقه سری تو میبینم
!در روز بیشتر از صد دفعه به این زنم میگم الکی تو اطاق راه نرو شیرت خشک میشه
!مگه دیگه زنهای امروزه به حرف مردشون گوش مبدن
!آخه اطاق دو متری که دیگه از صبح تا بوق شب پاک کردن نداره
،(هرچی بهش میگم به جای اینکارها بشین یه گوشه تا (بدبخت علی
.از بی شیری مثل ماها ضعیف نشه به گوشش نمیره
،هر وقت هم میگم کار اصلی تو شیر دادن و تربیت این بچه مفنگی هستش
.از یه گوش میشنفه و از اون یکی خارج میکنه و به پاک کردن اطاق خودشو مشغول میکنه
!خدا مادر بدبختم رو بیامرزه، زن هم زنهای زمان مادرم
،پدرم هنوز حرف (آ) از دهنش خارج نشده مادرم لیوان آب رو میداد دستش
بگذریم از اینکه خیلی وقتها هم چون آب در خونه نداشتیم
.هم مادرم کتک میخورد و هم من
چه دستهای سنگینی داشتی پدر! اصلاً به آن هیکل استخوانیت نمیآمد
!چنین قدرتی در دستهات نهفته داشته باشی
.نور به قبرت بباره که کتک زدن رو لااقل از پدربزرگ بدبختم به ارث بردی
خوب که فکر میکنم و بدبختی خودم و خانواده ام رو
،با بدبختی پدر و مادرم و بدبختیهای پدربزرگ و مادربزرگم مقایسه مبکنم
!میبینم که من از همشون بدبخت ترم
:چراش هم خبلی واضح است
.چون نه پدرم اهل سیگار و قرص آرامبخش بود و نه پدربزرگم
،مادرم هم با اینکه در بدبختی کامل به سر میبرد
.اما لااقل سینه های پُر شیرتری از این زن خل و چل من داشت
._زن به جای این دیوونه بازیها (بدبخت علی) رو بگیر بغل تا آروم شه
بعدشم بپر برو ببین میتونی یه نخ سیگار از کسی برام قرض بگیری؟
موقع اومدن هم چند تکه چوب خشک پیدا کن با خودت بیار
.تا گوشهُ این خرابشده آتشی روشن کنیم، بجُنب زن مُردم از سرما

Monday, January 08, 2007

استکان کمر باریک

.دست در دست تو که میگذارم خون در رگهایم به جوشش میآید
.پا به پای تو که میآیم.ابرها به حرکت میآیند
،چشم در چشم تو که میدوزم صبح چشم از خواب میگشاید
.شب به خواب میرود
ای مسافر شهر در خواب رفتهُ آنسوی زمان؛
آیا میشنوی.ضربان قلب مرا که چه تند و بلند تو را فریاد میزند؟

نمیدانم به رنگ چای که برایش در استکان کمر باریک ریخته ام خیره مانده
و یا به بخاری که از دهانهُ آن رو به سقف خارج میشود؟
میانهُ استکان چایم را
.انگار که کمر باریک معشوقم را به دست گرفته ام در دستم نگاه میدارم
،انتهای برآمدهُ استکان را که با گرمای چای
داغی دلچسبی به خود گرفته است
.به کف دستم میچسبانم
.میل چشیدن بوسه ای از لبان یار در من زنده میشود و جرعه ای از چای مینوشم
یاد شبی میافتم که برای دیدن سریالی به نام بالاتر از خطر
.به خانهُ علی اصغر رفته بودم
برای اولین بار دستم را آهسته به دست نسرین
.که او هم به علت نداشتن تلویزیون در خانه شان به آنجا آمده بود نزدیک کردم
در لحظهُ حساسی از فیلم دستش را که بر کف اطاق قرار داده بود در دستم گرفته
.و تا پایان فیلم رهایش نساختم
.گرمای دست نسرین، اولین تجربهُ عشقیم را تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد
چرا داری استکانو میچلونی!؟_
متوجه نبودم که با دست دیگرم
.در حال لمس و فشار قسمت برجستهُ بالای استکانم
:جدی و شوخی مآبانه برای اینکه ایز گم کرده باشم گفتم
چیه مبهوت؟ بازم فکرتو فرستادی جاهای ناجور؟_
!!الکی نیست که میگن کافر همه را به کیش خود پندارد
چائیت یخ کرد، به چی خیره مونده بودی؟
:حالت چشمهایش را مانند فیلسوفان یونان باستان میگرداند و میگوید
.!!"به این فکر میکردم چه خوب میشد اگر انسانها لااقل به خودشان دروغ نمیگفتند"
،به تصور اینکه فکرم را خوانده و میداند که چرا استکان را میچلاندم
:و با کنایه میخواهد متوجه ام کند که در عالم دوستی دروغ خیانتی است عظیم، گفتم
،!خوب بابا تو هم مثل اینکه آسمونو آوردیم رو زمین"
!"حالا خوبه ما جلوی تو فقط یکبار استکان بغل کردیما
:صدایش را مانند دوبلور چارلتون هستون تو فیلم ده فرمان کرد و گفت
،اگر انسانها مؤفق بشن به خودشون دروغ نگن"
،اولین قدم رو برای خودشناسی برداشتن
"!!و خدا در قلبشان روشنایی خواهد افشاند و جهانشان زیبا خواهد گشت
:استکان چای سرد گشته را از جلویش برداشتم تا چای گرمی برایش بریزم که گفت
،این استکان انقدر کوچیکه که تو دست آدم گم میشه"
"!!لطفاً تو اون استکان کمر باریک بزرگه برام بریز

Wednesday, January 03, 2007

بی تو


،رفتی اما جای تو خالی نیست
.خوب میدانی که در دلم جای داری
.در راهروی خانه ام جای دوچرخه ات اما خالیست
.در اطاقم جای کتابها و روزنامه هایت که هر بار فرصت میکردی میخواندیشان خالیست
.دستشوئی خانه ام بدون حولهُ تو که با آن بدنت را خشک میکردی از نشاط افتاده
.از روزیکه رفتی و دوچرخهُ خود را بردی، دوچرخه ام ماتمش گرفته است
.مسواکم احساس تنهائی میکند در جا مسواکی
.بی تو حوصلهُ پاک کردن آیینه در دستشوئی را هم دیگر ندارم
.آشپزخانه بی تو سوت و کور است و اجاق خوراکپزی سردش گشته
.نه به اس ام اسهایم جواب میدهی و نه یادی با ایمیل از ما میکنی
پس چرا ماشین رختشوئی را با خود نبردی، چون که سنگین و سخت بود؟
.یا گذاشتیش تا من خاطراتت را در آن بشویم بی رحم
،رفتی اما بوی تو در اطاقم جاریست
.خانه ام بی تو بی رونق گشته

<bgsound src="http://saidazberlin.de/12dezamr.mp3" loop=infinite>