ایمان به خدا -1

.خداوند نادیدنیست
.از آنچه نمی توانست ببیند هراس داشت
.نمیدانست این جهان چگونه بوجود آمده است
.نمیدانست علت خلق گشتن این همه حیوان را، این همه انسان و نباتات را
.به آنچه با چشم دیده نمیشد اعتماد و ایمانی نداشت
.خدا را ساختهُ ذهن انسان میدانست و انسان او را به هراس میانداخت
،از هنگامیکه قادر به تفکر گشته بود پی به این برده بود که انسان دروغ میگوید
،بیرحم است، هم حیوان را میکشد و هم همنوع خود را
،ویرانگری از خصائل اصلی اوست، مهربانیش مصنوعیست
،برای رسیدن به جاه و مقام از هیچگونه جنایتی رویگردان نیست
برای رسیدن به پول و ارضای هوسهای نفسانیش
.فرزند، زن و مادر خویش را هم میفروشد و حتی خود گاهی آنها را میکشد
.به خدا ایمان نداشت چون قادر به دیدنش نبود
.به انسان بی اعتماد بود زیرا لطف کسی شامل حالش نشده بود
.از علم رویگردان و اختراعات را برای نابودی جانداران و جهان میپنداشت
.در دوران بیماری اما، از همین انسانها که ازشان ترس میداشت کمک تقاضا میکرد
.گرسنه که میشد دست تکدی سوی هر بی سرو پایی دراز میکرد
،برای پرداخت کرایه خانه و امورات دیگر که به پول احتیاجش میشد
.آه از نهادش برمیخواست
،فکر پرداختن اقساط ماشین، پول بنزین، پرداخت مالیتهای گوناگون
،خرج خوراک و پوشاک، خرج تحصیل فرزندان
.نمیدانست از کدام راه حلال پرداخت باید بشوند
.به خدا ایمان نداشت و تصور میکرد یکی از پاکترین انسانهاست
.آنقدر قطره قطره ریا و تزویر در هم آمیختند که تمام نقاشیهایش دریایی از پلیدی گشتند
،وقت برایش تنگ شد
،بازشناسی خویش فراموشش گشت و شد درست یکی مانند من
.شاید هم کسی مثل شما







