Wednesday, December 06, 2006

در بی خبری


.با یاد و سلام به حسن
اگر دقیقه ای بی تو صد سال تنهائی من باشد
اگر صد سال تنهائی من با آمدنت در کمتر از ثانیه ای بخار شود و در هوا محو گردد
اگر دیروز من پر از بی بودن تو بوده باشد
اگر امروز من تمام با خیال آمدن تو بگذرد
اگر فردا تو بیائی و جهان از نو زاده بشود
تو بگو ای عاشق، چند سال از عمر من میگذرد

***
به هنگامیکه قطرات اشک چشم تو خشکی رود را داغدار میسازد، دریا بیتابیش میگیرد
اقیانوس به طغیان بر میخیزد
ماه خود را از میان می بُرد
ستاره ها سیاه میپوشند
ماهیان کور میگردند
چوپان به زنش میگوید انگار گوسفندان بیمار شده اند
زارع نماز وحشت میخواند
ارباب خشمش میگیرد، دختر دهقان باردار میگردد
مردی دستهای خونینش را در رود میشوید
آسمان سرخ رنگ میگردد
درودگر درختی بر دوش میکشد
زنی سنگها را میساید تا کوچک بشوند
آواز خوانی زبان بریده اش را به گردن میآویزد
دارها بی ساقه و برگ مانند سربازانی بی سر به صف میایستند
و شمارشی معکوس آغاز میگردد
ده، نه، هشت ...آتش
وقتی تو گریانی، جهان میسوزد

1 Comments:

Blogger padideh said...

با سلام به دوست مهربان مجازيم
اگر اشتباه متوجه نشده باشم اين روزها كمي دلتنگ مي نويسيد

نوري خواهد تابيد دل ما روشن خواهد شد
دل به اميد آمدنت مي تپد

2:19 AM, December 09, 2006  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home

<bgsound src="http://saidazberlin.de/12dezamr.mp3" loop=infinite>