Tuesday, December 12, 2006

از خود دور شدن


.ساعت نزدیکهای شیش صبح رو نشون میداد
پلک چشم چپم تا نیمه باز مونده و چشم راستم از بیخوابی و خستگی
.انگار در دریاچه ای از خون دست و پا زده باشه سرخ سرخ به نظر میآمد
.<خواب> در حال مهیا دیدن جشن پیروزیش بر حواس من بود
تجربه بهم ثابت کرده بود که اگه در این حالت به خواب تسلیم بشم
.حتماً بعد از یکی دو ساعت با گردنی کج و پر از درد بیدار خواهم شد
.کتابی را که مشغول خوندنش بودم به کناری میذارم و به دستشوئی میرم
.صورت و چشامو با آب خنک میشورم
.وقتی در آینه به خودم نگاهی میندازم صورت و کل اجزای داخلشو تار و کج و کوله میبینم
.باز هم چند مشت آب خنک به صورت و چشام میپاشم و به اطاق برمیگردم
را نمیشد زباد منتظر گذاشتLeo Navratil
.کنجکاویمو با کتابش به نامschizophrenie und Sprache برانگیخته بود
.میشینم و به خوندن ادامه میدم
میدونستم اگه خواب برم به جای دیدن حوریان بهشتی کابوسهای آنچنانی خواهم دید
.و به بیزاریم از هرچه خواب و خواب دیدن هستش اضافه میشه
درست رأس ساعت شیش و سی دقیقه
،وقتی عقربه بزرگه خودشو مانند مستها با اون هیکل درازش رو عقربهُ کوچیکه میندازه
.مژه های چشای منم خودشونو میندازن رو همدیگه و <خواب> بر بیداری من پیروز میشه
،در میانهُ خواب و بیداری زمانیکه هنوز خواب منو به عمق خودش نکشونده بود
".شبحی بالاسرم سبز میشه و میگه: "بیدار شو، تا دیر نشده باید بریم
.خواب آلوده میگم حالا چه عجله ای دارید شما؟ من همین الان پیش پای شما به خواب رفتم
.خم میشه و با عصبانیت لالهَ گوش چپمو وشگون محکمی میگیره و به طرف خودش میکشه
با درد و تعجب میبینم کسی شبیه خودم از کالبدم خارج میشه
.نگاهی به من میندازه و همراه شبح به راه میفته
با ترس و هیجان داد میزنم کجا میرید بدون من؟
.واستید منم میام و سعی میکنم از جام بلند شم
،ولی انگار که جسمم از سنگ صد تُنی تراشیده شده باشه
.تقلام به جائی نمیرسه و نمیتونم از جام جُم بخورم
با صدای بلندتری داد میزنم: "آهای کجا میبری منو بدون من؟
:شبح روشو برمیگردونه و با پوزخند میگه
،همون موقع که گفتم بلند شو اگه از خواب بیدار میشدی تو رو هم با خودمون میبردیم"
،حالا اما دیگه خیلی دیره، بگیر تا دلت میخواد بخواب
"!هیچکسی هم دیگه نمیاد از خواب ناز بیدارت کنه و مزاحمت بشه
بعد دستشو میده به دست اونیکه از کالبدم بیرون کشیده بود و
.انگار که هفتصد ساله با هم رفیق هستن آرام آرام از من دور میشن

1 Comments:

Anonymous سعید said...

.سلام به پدیدهُ مهربانم
.تا تو هستی باک از من میگریزد
دست به دست هم داده
.بی پروا به دل دشمن میتازیم
عروسک به تاراج برده را
.از چنگ پسران چموش بازمیستانیم
تو آنرا به دختر گریان خردسال
.همسایهُ مان پس میدهی
من در لبخند چشمانش
.خوشه ای انگور یاقوتی میچینم
سپس جامی شراب مینوشیم
و پیروزیمان را با دست افشانی
.و پایکوبی جشن میگیریم
پدیده جان عاشق بمان
.تا زندگی از من نگریزد
.همیشه شاد و همیشه خندان باشی
.سعید از برلین

1:24 PM, December 12, 2006  

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home

<bgsound src="http://saidazberlin.de/12dezamr.mp3" loop=infinite>