Wednesday, January 10, 2007

سیگار و قرص آرامبخش


.صدای ونگ ونگ بچه اعصاب داغونمو خردتر میکنه
.بالشت رو از زیر سرم با حرص میکشم و سرمو زیرش پنهان میکنم
.با هر دو دست روی بالشت فشار میارم تا صدای کمتری تو گوشهام نفوذ کنن
،بی فایده بودن این کار بیشتر عصبانیم میکنه
از همون زیر داد میزنم: _چرا کسی نمیاد ببینه این بچه چه مرگشه آخه!؟
.از دیروز که شنیدم قیمت قبر گرون شده.اعصابم درست و حسابی بهم ریخته
.قرصهای آرامبخشم هم دو روزی است که ته کشیده و پولی هم برای خرید سیگار ندارم
،تمام جیبهای کت و شلوارمو ده دفعه هم بیشتر جستجو کردم
،به جز چند تکه کاغذ مچاله شده کثیف و بی مصرف
.و کشف سوراخ جدیدی در جیب بغل کتم و جیب چپ شلوارم چیزی عایدم نشد
!از اولش هم میدونستم که قرار نیست چیزی عایدم بشه
ولی همیشه در این مواقع مثل آدمهای دیوانه ای که هر هفته لاتاری بازی میکنن
!تا شاید یکبار شانس به آنها رو کنه و برنده بشن عمل میکنم و جیبامو میگردم
،خدا نور به قبر پدرم ببارونه
.اون فلک زده هم همیشه از بدشانس بودنش مینالید و فغانش گوش فلک رو کر میکرد
،نور بباره به قبرت پدر که اسم بی مثمائی برام انتخاب کردی
.و با این کارت مایهُ دست انداخته شدنم بین رفیق و نارفیقانم ساختی
آخه شانس الله هم اسم بود که تو روی من گذاشتی؟
فکر کردی با این کارت شاید من برات شانس بیارم؟
.آخه مرد ساده اگه من شانس داشتم که به این دنیا پا نمیذاشتم
اگه یکبار هم که شده به حرف زنت گوش میکردی چی میشد؟
!مگه تو دست و پات نیفتاد که اسم این بچه رو شانس الله نذار شگون نداره
.و مثل اون یکی ششماهش نشده عزرائیل جونشو میگیره
!هنوزم به اون برادر خدابیامرزم که حتی عکسشو هم ندیدم حسودیم میشه
.چه ماهرانه و زود دست روزگارو خوند و تو ششماهگی قال قضیه رو فوری کند و رفت
مثلاً اگه اسممو میذاشتی بدبخت الله یا رضا بدبخت از خدائی خدا چیزی کم میشد؟
نور به قبرت بباره که تو هم مثل من بدبخت به دنیا اومدی
.و مثل بقیهُ بدبختهای دنیا هم از دنیا رفتی
،آسمون داشت به حالم اشگ میریخت اونم چه اشگ ریختنی
تو این دوساعتی که از آمدن بارون بیشتر نمیگذره
سقف اطاق دو تا از همسایه هارو رو سرشون خراب کرده
.و از این زندگی خراب راحتشون میکنه
اینم از شانس ما! آسمون به حال و بدبختی من زار میزنه
.همسایه هام سودشو میبرن
.نور به قبرت بباره پدر که هرچه میبینم از صدقه سری تو میبینم
!در روز بیشتر از صد دفعه به این زنم میگم الکی تو اطاق راه نرو شیرت خشک میشه
!مگه دیگه زنهای امروزه به حرف مردشون گوش مبدن
!آخه اطاق دو متری که دیگه از صبح تا بوق شب پاک کردن نداره
،(هرچی بهش میگم به جای اینکارها بشین یه گوشه تا (بدبخت علی
.از بی شیری مثل ماها ضعیف نشه به گوشش نمیره
،هر وقت هم میگم کار اصلی تو شیر دادن و تربیت این بچه مفنگی هستش
.از یه گوش میشنفه و از اون یکی خارج میکنه و به پاک کردن اطاق خودشو مشغول میکنه
!خدا مادر بدبختم رو بیامرزه، زن هم زنهای زمان مادرم
،پدرم هنوز حرف (آ) از دهنش خارج نشده مادرم لیوان آب رو میداد دستش
بگذریم از اینکه خیلی وقتها هم چون آب در خونه نداشتیم
.هم مادرم کتک میخورد و هم من
چه دستهای سنگینی داشتی پدر! اصلاً به آن هیکل استخوانیت نمیآمد
!چنین قدرتی در دستهات نهفته داشته باشی
.نور به قبرت بباره که کتک زدن رو لااقل از پدربزرگ بدبختم به ارث بردی
خوب که فکر میکنم و بدبختی خودم و خانواده ام رو
،با بدبختی پدر و مادرم و بدبختیهای پدربزرگ و مادربزرگم مقایسه مبکنم
!میبینم که من از همشون بدبخت ترم
:چراش هم خبلی واضح است
.چون نه پدرم اهل سیگار و قرص آرامبخش بود و نه پدربزرگم
،مادرم هم با اینکه در بدبختی کامل به سر میبرد
.اما لااقل سینه های پُر شیرتری از این زن خل و چل من داشت
._زن به جای این دیوونه بازیها (بدبخت علی) رو بگیر بغل تا آروم شه
بعدشم بپر برو ببین میتونی یه نخ سیگار از کسی برام قرض بگیری؟
موقع اومدن هم چند تکه چوب خشک پیدا کن با خودت بیار
.تا گوشهُ این خرابشده آتشی روشن کنیم، بجُنب زن مُردم از سرما

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home

<bgsound src="http://saidazberlin.de/12dezamr.mp3" loop=infinite>