Monday, January 15, 2007

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس


.خدا هیچ گبر و مسلمان و ارمنی و دیگر پیروان مردان خدا رو محتاج دکتر نکنه
امروز دیگه دل غرق در خونمو زدم به دریا
،و از سه پزشکی که دوستی آدرسشان را برایم فرستاده بود
یکی را که از قضای روزگار ایرانی هم است انتخاب کرده
.و ساعت نُه به مطبش برای گرفتن وقت تلفن کردم
.بعد از سلام و صبح به خیر گفتن به خانم سکرتر، درخواست قرار دیداری با آقای دکترکردم
،پس از چند لحظه ای که به سکوت گذشت
.خانم سکرتر با صدای خواب آلود و مهربانش وقتی برای ده روز بعد به من داد
!،با گفتن اینکه دارم از درد میمیرم و میترسم تا اون موقع جسدم هم بپوسه
رضایت داد که فوری پاشم و به مطب بیام
!.با این شرط که وقت کافی برای در انتظار ماندن هم همراه خود بیارم
،میخواستم بگم وقت زیاد ندارم که با خودم بیارم
،اما ترسیدم فکر کنه از خساست میخوام حاجی جبار بازی در بیارم و به دکتر ندا بده
.اونم یه جورائی تلافیشو هنگام معاینه سرم دربیاره
.تخصص دکتر هم در بیماریهای کلیه و مثانه و پروستات!! هستش
.بنابراین تند گفتم به روی چشم من حتماً سه/چهار مَن وقت با خودم میارم
،با خوشحالی از این موفقیت شورت و جوراب ترو تمیزی به پا کرده
"کتاب "آونگ خاطره های ما
.نوشته آقای معروفی رو هم برای خوندن در اتوبوس برداشتم و عازم مطب شدم
.نیمساعتی طول کشید تا رسیدم به مقصد
.ماشاءالله مطب شلوغ بود و این نشانه از این داشت که دکتر حاذقی به تورم افتاده است
به خانم سکرتر سلامی کردم و کارت بیمه را روی پیشخوان گذاشتم
.و گفتم من بودم که ساعت نُه به شما تلفن کردم
!بدون اینکه به من و به کارتم نگاه بکنه گفت: _ده یورو
،با شنیدن ده یورو من ناگهان پرتاب شدم به ایران و بیمارستانهای آنجا
،که اول از بیمار درخواست پول میکنن و اگه بیماری پول همراه نداشته باشه
.با اردنگی سرایدار از بیمارستان اخراج میشود و آهی کشیدم
،دست بردم اول تو جیب شلوارم بعد تو جیب کتم
:بعد از پیدا کردن یک اسکناس پنج یوروئی و گذاشتن رو پیشخون پرسیدم
"خانم نمیشه بقیشو بعداً براتون بیارم؟"
،با بیحوصله گی گفت: "نه، تو جیباتونو خوب نگاه کنید شاید بقیه اش را هم پیدا کردید
!"لطفاً کمی هم سریعتر که مانع کسب ما نشید
،پول خوردهایم رو که شمردم از شش یورو هم بیشتر بود
.پنج یورو پول خورد رو با شرمنده گی کنار اسکناس گذاشتم
در اطاق انتظار به نوبت نشسته
.و مشغول خوندن ادامهُ نمایشنامه "آونگ خاطره های ما" شدم
.من این نمایشنامه رو بیشتر از ده بار خوندم و مطمئنم که ده ها بار دیگر هم خواهم خواند
پس از لحظه ای خانم سکرتر صدام کرد
.و لیوان پلاستیکی ای را برای آزمایش ادار بدستم داد
.باز هم آه از نهادم برخواست، چون من قبل از خروج از خانه مفصلاً ادرار کرده بودم
!توی راهرو کمی به زمستان و سرما و اقیانوس فکر کردم تا شاید کمک حالم بشه
لیوان آزمایش دویست و پنجاه گرم حجم داشت و من نمیدونستم باید پُرش کنم و یا نه؟
نزد خانم سکرتر برگشته با خجالت پرسیدم میبخشید خانم باید حتماً این لیوان رو پُرش کنم؟
!خانم سکرتر با خنده اما اینبار با زبان فارسی گفت:"شما هم که همش چونه میزنید
".نه لازم نیست پُرش کنید یک چهارمش هم کافیه
.از این خبر انگار پر در آورده باشم با خوشحالی به دستشوئی رفتم
:در جین انجام وظیفه با کمال تعجب متوجه شدم
،ای دل غافل لیوان پُر شده که هیچ دو لیوان دیگه هم هنوز برای اتمام کارم لازمه
پس باعجله لیوان رو در جای مخصوصش قرار داده
.و به ادرار کردنم داخل توالت ادامه میدم
،بعد از خاتمه کار میخواستم نیمی از ادرار لیوان رو خالی کنم
.ولی از این کار منصرف شدم تا خانم سکرتر فکر نکنه که وافعاً آدم خسیسی هستم
،مدت ماندن مراجعین نزد دکتر بیشتر از چند دقیقه طول نمیکشید
.با این وجود یکساعت و نیمی در انتظار نشستم که آقای دکتر صدام کرد
:وارد اطاقش شدم و بعد از دست دادن و تعارف به نشستن پرسید
"چه کاری از دست من برای کمک به شما ساخته است؟"
،توضیح دادم که قبلاً پیش دکتری بوده ام و بیماریم برنشیت تشخیص داده شده است
:و آنتی بیوتیک هم مصرف کرده ام. در حالیکه مشغول یادداشت توضیحاتم بود گفت
".دراز بکشید روی تخت و لباستونو تا سینه بزنید بالا
.هر جا از شکممو فشار میداد دردی حس نمیکردم
با دستگاه اولترا شال جگر، مثانه و کلیه هایم را معاینه کرد
و گفت:"ماشاءالله همه چی روبراهه
".نه سنگ مثانه دارید و نه جگرتون معیوبه و کلیه راست و چپتون هم اوضاش روبراهه
.و رفت رو صندلیش نشست و مشغول یادداشت شد
پرسیدم آقای دکتر پس چه چیز من ناسالمه که باعث عرق کردن در خواب
و درد کمر و استخوانهای بدنم شده؟
لازم نمیبینید به خاطر بیماری پروستات هم از من معاینه ای بکنید؟
،که با عجله گفت: "کمرتونو گرم نگه دارید
،این دردها دردهای عضلانیه که ادامهُ بیماری برنشیت باعث آن شده
،!کمرتونو حتماً گرم نگه دارید بزودی خوب خواهید شد
،!براتون داروئی هم نمینویسم چون به معده تون آسیب میرسونه
در ضمن از هنگامیکه یکی از بیمارانم را که خاطر معاینه پرستاتش
:این شعر را برایم خواند
،<انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت>
!"دیگر نه با انگشت بلکه با دستگاه معاینه میکنم ولی شما به این معاینه احتیاجی ندارید
!.و با دست دادن ازم خداحافظی و بیمار دیگری را صدا کرد
.چون دیگه به اندازه کافی پول برای اتوبوس نداشتم ناچاراً پیاده به سوی خونه حرکت کردم
از اینکه برای 250 گرم ادرار ده یورو باید پرداخت
.داشت کم کم رو سرم دو تا شاخ سبز میشد

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home

<bgsound src="http://saidazberlin.de/12dezamr.mp3" loop=infinite>