زمان، من و دیوانگی

.با یاد و سلام به حسن با امید آنکه هرچه زودتر دلش دوباره شاد گردد
،زمان وسعتی دارد به درازای یک و هفتاد سانتیمتر
.و پهنائی که هنوز به سی سال نرسیده مرا مشغول سماق مکیدن گرداند
،و با این کارش مرا ناچار ساخت در روز تولد به خودم هر ساله به جای تبریک و سلام
.فحشهائی از نوع خارمادریش را بدهم
،زمان مانند من نه پدر دارد و نه مادر
.تو گمان کن که از زیر بوته های علف بوجود آمده است
:فرق من و زمان در خیلی از چیزها هست
،مثلاً؛ زمان میتواند از سوراخ یک سوزن بگذرد
.اما جلوی من را برای عبور از دروازه های به چه بزرگی هم میگیرند
،زمان قادر است پیش هرکس که خواست بماند یا بخوابد
.و کارهای دیگر که رویم نمیشود بگویمشان نیز بکند
اما من هیچ کجا جایم نیست، همخوابه والّا چه عرض کنم، خواب هم ندارم؛
.زمان میگوید از بی خوراکی توست که خواب به ازدواج با تو تن نمیدهد
.من اما معتقدم زمان خود در این قضیه دست دارد و زیاد هم بی تقصیر نیست
:برای آنگه نگوئی بی مدرک متهمش میسازم ماجرائی میگویم
،همین دیروز که گرسنگی در جانم افتاده بود و شکمم مرتب قاروقور میکرد
،پاشدم رفتم نان بخرم و بخورم تا شاید به قول زمان سیر که شدم خوابم ببرد
.!دیدم مغازه ها همه تعطیل هستند
خوب تو بگو این چه زمانیست که نه میداند چه وقت مغازه باز است کِی بسته!؟
.نخیر دوست عزیز؛ زمان چندان هم بی تقصیر نیست
:فرق دیگرم با زمان اینست که همه بیکدیگر سفارش میکنند
.زمان را از دست نده که پشیمان خواهی گشت
،اما تا حال دست که حرفش را نزنم سنگینترم
.انگشت کوچک دستم را هم هیچکس نگرفت
،حوصله ات را سر نبرم دوست عزیز
،فرقهائی هست بین من و زمان که اگر همه را شرح دهم وقت ذیقیمتتان را خواهم گرفت
.و مرا به عنوان دزدیِ وقت زندانیم خواهند کرد و زمان را از من جدا خواهند ساخت
،پس بهتر آنست که دگر هیچ نگویم
.شاید که زمان خودش روزی چاره ای برای دیوانگیم پیدا بکند


0 Comments:
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home